حضرت رسول گفت:" پارسايان که اين چنين وصفشان فرمودهاي، چه کساني هستند؟"
خداوند فرمود:
«ايشان کساني هستند که در دنيا خانهاي ندارند که ترس خراب شدن آن را داشته باشند و فرزندي ندارند که از مردنش محزون شوند و اموالي ندارند که از تلف شدن آن بترسند و اندوهگين گردند.
کسي ايشان را نميشناسد که مزاحمشان شود و از ياد خدايشان غافل گرداند. اضافه بر مايحتاج روزانة خود چيزي ندارند که در قيامت از ايشان سؤال شود و لباسهاي نرم و فاخر نميپوشند.
اي احمد! صورت پارسايان از شبزندهداري و روزه گرفتن زرد است. از بسياري ذکر خدا، زبانهايشان ناتوان شده و دلهايشان در سينه از بسياري روزه گرفتن ميطپد.
در اطاعت پروردگار کوشش بسيار کردهاند ولي نه از ترس آتش دوزخ و نه از اشتياق بهشت، زيرا آنان در زمينها و آسمانها نظر کرده و سپس دانستهاند که خداي سبحان سزاوار عبادت است.
اي احمد! اين است درجة پيامبران و راستگويان امت تو و امت پيامبران غير از تو و گروهي از شهيدان».
«اي احمد! ميداني چه زندگيي باشکوه و چه زنده بودني با دوامتر است؟»
حضرت عرض کرد:"بارالها! نه".
خداوند فرمود:
«زندگي باشکوه آن است که صاحبش در ذکر من سستي نکند و نعمت مرا از خاطر نبرد. به حق من جاهل نباشد و شب و روز رضا و خشنودي مرا بجويد.
و اما زنده بودن هميشگي آن است که فرد نفسش را آن چنان تربيت کند که دنيا در نظرش پست و کوچک و آخرت در نظرش بزرگ گردد وخواستة مرا بر خواستة خودش مقدم دارد. رضا و خشنودي مرا اختيار کند و حق مرا بزرگ بشمارد. آگاهي مرا نسبت به خودش به خاطر سپارد و مرا در شب و روز، هنگام انجام دادن هر گناه و نافرماني فراموش نکند.
دلش را از آنچه که من خوش ندارم، دور کند. شيطان و وسوسهاش را دشمن دارد و براي او در دلش راهي قرار ندهد. اگر چنين کرد، دوستي خود را در دلش جايگزين کنم تا اينکه دلش را در اختيار خود قرار دهم. او را از دنيا بازداشته و سرگرم آخرتش کنم. از نعمتهاي تازهاي که دوستانم را برخوردار کردهام، او را نيز برخوردار کنم.
دنيا را برايش تنگ سازم تا لذتهايش را دشمن دارد. او را از دنيا و آنچه که در آن است بترسانم، همانطور که چوپانان، گوسفندان خود را از چراگاههاي خطرناک ميراند و دور ميسازد.
اي احمد! او را به هيبت و عظمت خود زينت دهم. اين است زندگي باشکوه و حيات جاويدان و اين مقام از آن کسي است که از خدا راضي باشد».
«هرکس که رضاي مرا به دست آورد او را داراي سه خصلت گردانم:
معرفتي که با ناداني آميخته نباشد.
ذکري که با فراموشي آميخته نباشد.
دوستيي که با آن غير از محبت من، دوستي و محبت آفريدگانم را اختيار نکند.
پس هرگاه مرا دوست بدارد، من هم او را دوست بدارم و چشم و دلش را به شکوه و بزرگيام باز کرده و بندگان خاصم را از او پوشيده ندارم.
در تاريکي شب و روشنايي روز با او سخن بگويم، به طوري که سخن گفتن با آفريدگانم قطع شود و با آنان همنشيني نکند. سخنان خود و فرشتگانم را بشنود و او را به رازهايي که از مردم پنهان داشتم، آگاه کنم.
بر اندام او لباس شرم بپوشانم تا اين که همة مردم از او شرم کنند. بر زمين راه رود و آمرزيده باشد و دل او را شنوا و بينا قرار دهم.
چيزي از بهشت و دوزخ بر او پوشيده نماند و او را از آنچه که در روز قيامت از ترس و شدت عذاب بر مردم ميگذرد آگاه کنم. او را از حساب بينوايان و ثروتمندان و دانايان و نادانان باخبر نمايم. گور او را روشن کنم تا اين که نکير و منکر بر وي فرود آيند و از او پرسش کنند و او سختي مرگ و تاريکي قبر و لحد و بيم روز قيامت را نبيند. هنگامي که برايش ميزان را نصب کنم و نامة عملش را بگشايم، نامة او را در دست راستش بگذارم تا نوشتهاش را بخواند و بين خود و او ترجمه کنندهاي قرار ندهم و بيواسطه با او سخن گويم. اينها که گفته شد نشانههاي دوستان ماست».
«اي احمد! هرکس که ادعا کند و بگويد خدا را دوست دارم، درست نيست مگر اين که به غذاي روزانهاش اکتفا کند، لباس ساده بپوشد، در حال سجود نخوابد و قيامش را طول دهد. بر من توکل کند. زياد گريه کند و کم خنده نمايد. با هواي نفس مخالفت کند. مسجد را خانة خويش قرار دهد. پارسايي را همنشين خود کند. دانشمندان را دوستان خود قرار دهد. فقيران و تهيدستان را رفيقان خود بداند. رضا و خشنودي مرا بخواهد. از گنهکاران فرار کند. به ذکر من مشغول باشد. هميشه مرا به پاکي ياد کند. سست پيمان نباشد. به وعدهاش وفا کند. دلش پاک باشد. در نماز پاکيزه باشد. در واجبات سعي و کوشش داشته باشد و به پاداشي که در نزد من است، راغب باشد. از عذاب من ترسان و نزديک و همنشين دوستان من باشد».
با تشکر از دوست عزيزم فرهاد